مدح قوام الدين محمد صاحب عيار وزير شاه شجاع
ز دلبرى نتوان لاف زد به آسانى * هزار نكته درين كار هست تا دانى
به جز شكر دهنى مايههاست خوبى را * به خاتمى نتوان زد دم سليمانى
هزار سلطنت دلبرى بدان نرسد : * كه در دلى به هنر خويش را بگنجانى
چه گردها كه برانگيختى ز هستى من * مباد خسته سمندت كه تُند مىرانى
به همنشينى رندان سرى فرودآور * كه گنجهاست درين بىسرىّ و سامانى
بيار بادهء رنگين كه يك حكايت راست * « بگويم و نكنم رخنه در مسلمانى » ( 1 )
به خاك پاى صبوحىكنان كه تا من مست : * ستاده بر در ميخانهام به دربانى
به هيچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم * كه زير خرقه نه زُنّار داشت پنهانى !