424
خنك نسيم معنبرشمامهء دلخواه * كه در هواى تو برخاست بامداد پگاه
دليل راه شو اى طاير خجسته لقا * كه ديده آب شد از شوق خاك آن درگاه
به ياد شخص نزارم كه غرق خون دل است * هلال را ، ز كنار شفق كنند نگاه ( 1 )
منم كه بىتو نفس مىكشم زهى خجلت * مگر تو عفو كنى ، ورنه چيست عذر گناه
ز دوستان تو آموخت در طريقت مهر * سپيده دم كه هوا چاك زد شعار سياه
به عشق روى تو روزى كه از جهان بروم * ز تربتم بدمد سرخ گل به جاى گياه
مده بخاطر نازك ، ملالى از من ( 2 ) مست * كه حافظ تو ، خود اين لحظه گفت بسماللّه .