392
يا رب آن آهوى مشكين به ختن بازرسان * و آن سهى سرو خرامان ( 1 ) به چمن بازرسان
دلآزردهء ما را به نسيمى بنواز ( 2 ) * يعنى آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند * يار مهروى مرا نيز ( 3 ) به من بازرسان
ديدهها در طلب لعل يمانى خون شد ( 4 ) * يا رب آن كوكب رخشان به يمن بازرسان
برو اى طاير ميمون همايون آثار ( 5 ) * پيش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
سخن اين است كه ما بىتو نخواهيم حيات * بشنو اى پيك ، خبرگير و سخن بازرسان
آنكه بودى وطنش ديدهء حافظ يا رب * به مرادش ز غريبى به وطن بازرسان .