تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 986

مساهمون:

ص٩٨٦

391

مىسوزم از فراقت روى از جفا بگردان * هجران بلاى ما شد يا رب بلا بگردان
مه جلوه مىنمايد بر سبزخنگ گردون * تا او به سر درآيد بر رخش پا بگردان
مرغول را برافشان يعنى به رغم سنبل * گرد چمن بخورى همچون صبا ( 1 ) بگردان
يغماى عقل و دين را بيرون خرام سرمست * بر سر كلاه بشكن در بر قبا بگردان
اى نور چشم مستان در عين انتظارم * چنگى ( 2 ) حزين و جامى بنواز يا بگردان
دوران چو مىنويسد بر عارضش خطى خوش ( 3 ) * يا رب نوشتهء بد از يار ما بگردان
حافظ ز خوب‌رويان بختت جز اين قدر نيست ( 4 ) * گر نيستت رضائى حكم قضا بگردان ! .