33
خدا كه صورت ابروى دلگشاى تو بست * گشاد كار من اندر كرشمههاى تو بست
مرا و مرغ چمن را ز دل ببرد آرام * زمانه تا قصب نرگس و قباى تو بست ( 1 )
ز كار ما و دل غنچه صد گره بگشود * نسيم صبح چو دل در ره هواى تو بست ( 2 )
مرا به بند تو دوران چرخ راضى كرد * ولى چه سود كه سر رشته در رضاى تو بست
چو نافه بر دل مسكين من گره مفكن * كه عهد با سر زلف گرهگشاى تو بست
تو خود حيات دگر بودى اى زمان وصال ( 3 ) * خطا نگر كه دل امّيد در وفاى تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت * به خنده گفت كه حافظ برو كه پاى تو بست ! .