34
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است * چون كوى دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتى كه ترا هست با خداى * آخر ( 1 ) دمى بپرس كه ما را چه حاجت است
اى پادشاه حسن خدا را بسوختيم * آخر سؤال كن كه گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست * در حضرت كريم تمنّا چه حاجت است
محتاج فصد نيست گرت قصد خون ( 2 ) ماست * چون رخت از آن تست به يغما چه حاجت است
جام جهاننماست ضمير منير دوست * اظهار احتياج خود آنجا چه حاجت است
آن شد كه بار منّت ملّاح بُردمى * گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است
اى مدّعى برو كه مرا با تو كار نيست * احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
اى عاشق گدا چو لب روحبخش يار * مىداندت وظيفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم كن كه هنر خود عيان شود * با مدّعى نزاع و محاكا چه حاجت است .