تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 846

مساهمون:

ص٨٤٦

331

گر دست دهد خاك كف پاى نگارم * بر لوح بصر خطّ غبارى بنگارم
بر بوى كنار تو شدم غرق و اميدست * از موج سرشكم كه رساند به كنارم
پروانهء او گر رسدم در طلب جان * چون شمع همان دم به دمى جان بسپارم
امروز مكش سر ز وفاى من و انديش : * ز آن شب كه من از غم به دعا دست برآرم
زلفين سياه تو به دلدارى عشّاق * دادند قرارىّ و ببردند قرارم
اى باد از آن باده نسيمى به من آور * كآن بوى ، شفا مىدهد از رنج خمارم ( 1 )
گر قلب دلم را ننهد دوست عيارى * من نقد روان در رهش از ديده شمارم ( 2 )
دامن مفشان از من خاكى كه پس از مرگ ( 3 ) * زين در نتواند كه برد باد ، غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيزست * عمرى بود آن لحظه كه جان را به لب آرم ( 4 ) .