تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 824

مساهمون:

ص٨٢٤

322

زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم * ناز بنياد مكُن تا نكَنى بنيادم ( 1 )
مى مخور با دگران تا نخورم خون جگر ( 2 ) * سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم
زلف را حلقه مكن تا نكنى در بندم * طرّه را تاب مده تا ندهى بر بادم ( 3 )
چون فلك جور مكن تا نكشى عاشق را * رام شو تا بدمد طالع فرّخ زادم ( 4 )
يار بيگانه مشو تا نبرى از خويشم * غم اغيار مخور تا نكنى ناشادم
رخ برافروز كه فارغ كنى از برگ گلم * قد برافراز كه از سرو كنى آزادم
شمع هر جمع مشو ، ورنه بسوزى ما را * ياد هر قوم مكن تا نروى از يادم
شهرهء شهر مشو تا ننهم سر در كوه * شور شيرين منما تا نكنى فرهادم
رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس * تا به خاك در آصف نرسد فريادم
حافظ از جور تو حاشا كه به گرداند روى ( 5 ) * « من از آن روز كه در بند توام آزادم » ( 6 ) .