321
به غير از آنكه بشد دين و دانش از دستم * بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد * « به خاك پاى عزيزت كه عهد نشكستم » ( 1 )
چو ذرّه گرچه حقيرم ؛ ببين به دولت عشق : * كه در هواى رُخت چون به مهر پيوستم
بيار باده كه عمريست تا من از سرِ امن * به كنج عافيت از بهر عيش ننشستم ( 2 )
اگر ز مردم هشيارى اى نصيحت گوى * سخن به خاك ميفكن چرا كه من مستم
چه گونه سر ز خجالت برآورم برِ دوست * كه خدمتى به سزا برنيايد ( 3 ) از دستم
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت * كه مرهمى بفرستم چو خاطرش خستم .