گرت هواست كه با خضر همنشين باشى * نهان ز چشم سكندر چو آب حيوان باش
زبور عشقنوازى نه كار هر مرغيست * بيا و نوگُل اين بُلبُل غزلخوان باش
طريق خدمت و آيين بندگى كردن * خُداى را كه رها كُن بما و سُلطان باش
دگر بصيد حرم تيغ بر مكش زنهار * و زان كه با دل ما كردهاى پشيمان باش