308
شَمَمتُ روح و داد و شِمتُ برق وصال * بيا كه بوى ترا ميرم اى نسيم شمال
أَ حادِياً بجِمال الحبيبِ قِفْ و انزل * كه نيست صبر جميلم در اشتياقِ جَمال
شكايت شب هجران فروگذاشته بِه * به شكر آنكه برافكند پرده روز وصال ( 1 )
بيا كه پردهء گلريز هفت خانهء چشم * كشيدهايم به تحرير كارگاه خيال ( 2 )
چو يار بر سر صلح است و عذر مىخواهد * توان گذشت ز جور رقيب در همه حال
به جز خيال دهان تو نيست در دل تنگ * كه كس مباد چو من در پى خيال محال
ملال مصلحتى مىنمايم از جانان * كه كس به جد ننمايد ز جان خويش ملال ( 3 )
قتيل عشق تو شد حافظ غريب ، ولى : * به خاك ما گذرى كن ، كه خون مات ( 4 ) حلال .