302
زبان خامه ندارد سر بيان فراق * و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق ( 1 )
دريغ مدّت عمرم كه بر اميد وصال * به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
سرى كه بر سر گردون به فخر مىسودم * بِه راستان كه نهادم بر آستان فراق
چه گونه باز كنم بال در هواى وصال * كه ريخت مرغ دلم پر ، آشيان فراق
كنون چه چاره كه در بحر غم به گردابى : * فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسى نماند كه كشتّى عمر غرقه شود * ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق
اگر ، به دست من افتد فراق را بكشم ( 2 ) * كه روز هجر سيه باد و خانومان فراق
رفيق خيل خياليم و همركيب شكيب ( 3 ) * قرين آتش هجران و هم قران فراق
چه گونه دعوى وصلت كنم به جان كه شدست * تنم وكيل قضا و دلم ضمان فراق
فلك چو ديد سرم را اسير چنبر عشق * ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
ز سوز عشق ، دلم شد كباب ، دور از يار * مدام خون جگر مىخورم ، ز خوان فراق ( 4 )
به پاى شوق گر اين ره به سر شدى حافظ * به دست هجر ندادى كسى عنان فراق .