294
به جد و جهد چو كارى نمىرود از پيش * به كردگار رها كرده بِه مصالح خويش
به پادشاهى عالم فرونيارد سر * اگر ز سرّ قناعت خبر شود درويش
ز سنگ تفرقه خواهى كه منحنى نشوى * مشو بسان ترازو تو در پى كموبيش
رياى زاهد سالوس جان من فرسود * قدح بيار و بنه مرهمى بر اين دل ريش
بنوش باده كه قسّام صنع قسمت كرد * در آفرينش از انواع نوش دارو و نيش
ريا حلال شمارند و جام باده حرام * زهى طريقت و ملت ، زهى شريعت و كيش !
به دلربائى اگر خود ، سرآمدى چه عجب * كه نور حسن تو بود از اساس عالم بيش ( 1 )
دهان تنگ تو دلخواه جان حافظ شد * به جان بود خطرم زين دل محالانديش ( 2 ) .