261
اى سرو ناز حسن كه خوش مىروى به ناز * عشّاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز
فرخنده باد طلعت نازت ( 1 ) كه در ازل ( 2 ) * بُبريدهاند بر قد سروت قباى ناز
آن را كه بوى عنبر زلف تو آرزوست * چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
پروانه را ، ز شمع بود سوز دل ، ولى : * بىشمع عارض تو دلم را بود گداز
صوفى كه بىتو توبه ز مى كرده بود دوش * بشكست عهد چون درِ ميخانه ديد باز
از طعنهء رقيب نگردد عيار كم ( 3 ) * چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل كز طواف كعبهء كويت وقوف يافت * از شوق آن حريم ندارد سرِ حجاز
هر دم به خون ديده چه حاجت وضو چو نيست * بىطاق ابروى تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خم رفت كفزنان * حافظ كه دوش از لب ساغر شنيد راز ( 4 ) .