تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 582

مساهمون:

ص٥٨٢

232

دست از طلب ندارم ، تا كام من برآيد * يا تن رسد به جانان ، يا جان ز تن برآيد
بگشاى تربتم را بعد از وفات و بنگر * كز آتش درونم دود از كفن برآيد
« بنماى رخ » كه خلقى واله شوند و حيران * « بگشاى لب » كه فرياد از مرد و زن برآيد ( 1 )
جان بر لب است و حسرت در دل كه از لبانش : * نگرفته هيچ كامى جان از بدن برآيد
از حسرت دهانش آمد به تنگ ، جانم * خود كام تنگدستان كى زان دهن برآيد ؟
بر بوى آنكه در باغ يابد جلا ز رويت * آيد نسيم و هر دم گرد چمن برآيد ( 2 )
گويند ذكر خيرش در خيل عشقبازان * هرجا كه نام حافظ در انجمن برآيد ( 3 ) .