223
خوشا دلى كه مدام از پى نظر نرود * به هر درش كه نخوانند ، بىخبر نرود
طمع در آن لب شيرين نكردنم اولى * ولى چه گونه مگس از پى شكر نرود ؟
سواد ديدهء غمديدهام ز اشك بشوى * كه نقش خال توأم هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوى خود دريغ مدار * چرا كه بىسر زلف توأم به سر نرود
دلا مباش چنين هرزهگرد و هر جائى * كه هيچ كار ز پيشت بدين هنر نرود
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست * كه آبروى شريعت بدين قدر نرود
من گدا هوس سرو قامتى دارم * كه دست در كمرش جز به سيم و زر نرود
تو كز مكارم اخلاق عالم دگرى * وفاى عهد من از خاطرت مگر نرود
سياهنامهتر ، از خود كسى نمىبينم ( 1 ) * چه گونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر كه باز سپيد * چو باشه ( 2 ) در پى هر صيد مختصر نرود
بيار باده و اوّل به دست حافظ ده * به شرط آنكه ز مجلس سخن به در نرود ( 3 ) .