193
در نظربازى ما بىخبران حيرانند * من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
گر شوند آگه از انديشهء ما مغبچگان * بعد ازين خرقهء صوفى به گرو نستانند
عاقلان نقطهء پرگار وجودند ولى * عشق داند كه درين دايره سرگردانند
جلوهگاه رُخ او ديدهء من تنها نيست * ماه و خورشيد هم اين آينه مىگردانند
عهد ما با لب شيريندهنان بست خداى * ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
وصف رخسارهء خورشيد ز خفاش مپرس * كه در آن ( 1 ) آينه صاحب نظران حيرانند
لاف عشق و گله از يار زهى لاف دروغ * عشقبازانِ چنين مستحق هجرانند
مگرم چشم سياه تو بياموزد كار * ورنه مستورى و مستى همهكس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوى تو باد ( 2 ) * عقل و جان گوهر هستى به نثار افشانند
مفلسانيم و هواى مى و مطرب داريم * آه اگر خرقهء پشمين به گرو نستانند
زاهد ار رندى حافظ نكند فهم چه باك ؟ * ديو بگريزد از آن قوم كه قران خوانند ( 3 ) .