تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨

192

سرو چمان من چرا ميل چمن نمىكند ( 1 ) * همدم گل نمىشود ياد سمن نمىكند
دى گله‌ئى ز طرّه‌اش كردم و از سر فسوس * گفت كه اين سياه كج گوش به من نمىكند
تا دل هرزه‌گرد من رفت به چين ( 2 ) زلف او * زان سفر دراز خود عزم وطن نمىكند
پيش كمان ابرويش لابه همىكنم ولى * گوش كشيده است ( 3 ) از آن گوش به من نمىكند
با ( 4 ) همه عطر دامنت آيدم از صبا عجب * كز گذر تو خاك را مشك ختن نمىكند
چون ز نسيم مىشود زلف بنفشه پرشكن * وه كه دلم چه يادِ آن عهدشكن نمىكند
دل به اميد روى او همدم جان نمىشود * جان به هواى كوى او خدمت تن نمىكند
ساقى سيم‌ساق من گر همه زهر مىدهد ( 5 ) * كيست كه تن چو جام مى جمله دهن نمىكند
دستخوش جفا مكن آب رخم كه فيض ابر * بىمدد سرشك من دُرّ عدن نمىكند
كشتهء غمزهء تو شد حافظ ناشنيده پند * تيغ سزاست هر كه را درك سخن نمىكند ( 6 ) .
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 468 | شمس الدين حافظ