146
دلم جز مهر مهرويان طريقى برنمىگيرد * زهر در مىدهم پندش ، و ليكن درنمىگيرد
خدا را اى نصيحتگو ، حديث از مطرب و مى گو ( 1 ) * كه نقشى در خيال ما ازين خوشتر نمىگيرد
بيا اى ساقى گلرُخ بياور بادهء رنگين * كه فكرى در درون ما ازين بهتر نمىگيرد
صراحى مىكشم پنهان و مردم دفتر انگارند * عجب گر آتش اين زرق ( 2 ) در دفتر نمىگيرد
من اين دلق مرقّع را بخواهم سوختن روزى * كه پير مىفروشانش به جامى برنمىگيرد
از آن رو هست ياران را صفاها با مى لعلش * كه غير از راستى نقشى در آن جوهر نمىگيرد
سرو چشمى چنين دلكش تو گوئى چشم ازو برگير ( 3 ) * برو كاين وعظ بىمعنى مرا در سر نمىگيرد
نصيحتگوى رندان را كه با حكم قضا جنگ است * دلش بس تنگ مىبينم مگر ساغر نمىگيرد
ميان گريه مىخندم كه چون شمع اندرين مجلس * زبان آتشينم هست ، ليكن درنمىگيرد ( 4 )