133
دست در حلقهء آن زلف دو تا نتوان كرد * تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد
آنچه سعى است من اندر طلبت بنمايم * اين قدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد ( 1 )
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست * به فسوسى كه كند خصم ، رها نتوان كرد ( 2 )
عارضش را به مثل ماه فلك نتوان گفت * نسبت ( 3 ) دوست به هر بىسروپا نتوان كرد
سرو بالاى من آنگه كه درآيد به سماع * چه محل ( 4 ) جامهء جان را كه قبا نتوان كرد
نظر پاك تواند رُخ جانان ديدن * كه در آيينه نظر جز به صفا نتوان كرد
مشكل عشق نه در حوصلهء دانش ماست * حلّ اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
غيرتم كشت كه محبوب جهانى ليكن * روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد
چه بگويم ( 5 ) كه ترا نازكى طبع لطيف * تا به حدّيست كه آهسته دعا نتوان كرد
بجز ابروى تو محراب دل حافظ نيست * طاعت غير تو در مذهب ما نتوان كرد ( 6 )