125
هوس باد بهارم به سوى صحرا برد * باد بوى تو بياورد و قرار از ما برد
هر كجا بود دلى چشم تو برد از راهش * نه دل خستهء بيمار مرا تنها برد
آمد و گرم ببرد آب رخم باد نسيم * زر به زر داد كسى كآمد و اين كالا برد
جام مى ، دى ، ز لبت دم ز روانبخشى زد * آبرو از لب جانبخش روان بخشا برد
دوش دست طلبم سلسلهء شوق تو بست * پاى خيلِ خردم لشكر غم از جا برد
راه ما غمزهء آن ترك كمان ابرو زد * رخت ما هندوى آن سرو سهى بالا برد
دلِ سنگين ترا اشك من آورد به راه * سنگ را سيل تواند به ره دريا برد
بحث بلبل برِ حافظ مكن از خوش نفسى * پيش طوطى نتوان صوت هزارآوا برد . ( 1 )