122
نيست در شهر نگارى كه دل ما ببرد * بختم ار يار شود رختم از اينجا ببرد
كو حريفى كشِ ( 1 ) سرمست كه پيش كرمش * عاشق سوختهدل نام تمنّا ببرد
باغبانا ز خزان بىخبرت مىبينم * آه از آن روز كه بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتهست مشو ايمن ازو * اگر امروز نبردست كه فردا ببرد
در خيال اين همه لعبت به هوس مىبازم * بو كه صاحب نظرى نام تماشا ببرد
علم و فضلى كه به چل سال به دست آوردم * ترسم آن نرگس تركانه ( 2 ) به يغما ببرد
سحر با معجزه پهلو نزند دل خوشدار ( 3 ) * سامرى كيست كه دست از يد بيضا ببرد
جام مينائى مى سدّ ره تنگدليست * منه از دست كه سيل غمت از جا ببرد ( 4 )
راه عشق از چه كمينگاه كمانداران است * هر كه دانسته رود ، صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد ، غمزهء مستانهء يار * خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد ( 5 )