تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤

120

جان بىجمال جانان ميل جنان ندارد ( 1 ) * هركس كه اين ندارد حقا كه آن ندارد ( 2 )
با هيچ‌كس نشانى زان دل‌ستان نديدم ( 3 ) * يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
گر خود رقيب شمع است اسرار ازو بپوشان * كآن شوخ سر بريده ، بند زبان ندارد
هر شبنمى درين ره صد بحر آتشين است * دردا كه اين معمّا شرح و بيان ندارد
سر منزل فراغت نتوان ز دست دادن * اى ساروان فروكش كاين ره كران ندارد
چنگ خميده قامت مىخواندت به عشرت * بشنو كه پند پيران هيچت زيان ندارد
ذوقى چنان ندارد بىدوست زندگانى ( 4 ) * بىدوست زندگانى ذوقى چنان ندارد
اى دل طريق رندى از محتسب بياموز * مست است و در حق او كس اين گمان ندارد
احوال گنج قارون كايام داد بر باد * با غنچه بازگوئيد تا زر نهان ندارد ( 5 )
كس در جهان ندارد يك بنده همچو حافظ * زيرا كه چون تو شاهى كس در جهان ندارد .