هر آنكو خاطرى مجموع و يارى نازنين دارد * سعادت همدم او گشت و دولت همقرين دارد ( 1 )
حريم عشق را درگه بسى بالاتر از عقل است * كسى آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
دهان تنگ شيرينش مگر مهر سليمان است ( 2 ) * كه نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد
لب لعل و خط مشكين چو اينش هست آنش نيست ( 3 ) * بنازم دلبر خود را كه حسنش آن و اين دارد
به خوارى منگر اى منعم ضعيفان و نحيفان را * كه صدر مجلس عشرت فقير رهنشين دارد
چو بر « روى زمين » باشى توانائى غنيمت دان ( 4 ) * كه دوران ناتوانيها بسى « زير زمين » دارد
بلا گردان جان و تن دعاى مستمندان است * نبيند ( 5 ) خير از آن خرمن كه ننگ از خوشه چين دارد
صبا از عشق من رمزى بگو با آن شه خوبان * كه صد جمشيد و كيخسرو غلام كمترين دارد
و گر گويد نمىخواهم چو حافظ عاشقى مفلس * بگوئيدش كه سلطانى ، گدائى همنشين دارد .