114
بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايهبان دارد ( 1 ) * بهار عارضش خطّى به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب * بقاى جاودانش ده كه حسن جاودان دارد
چو عاشق مىشدم گفتم كه بردم گوهر مقصود * ندانستم كه اين دريا ؛ چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشايد برد كز هر سو كه مىبينم * كمين از گوشهئى كردست و تير اندر كمان دارد
چو دام طرّه افشاند ز گرد خاطر عشّاق * به غمّاز صبا گويد كه راز ما نهان دارد
بيفشان جرعهاى بر خاك و حال اهل شوكت پرس ( 2 ) * كه از جمشيد و كيخسرو فراوان داستان دارد
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اى بلبل * كه بر گل اعتمادى نيست ، ور حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان ازو ، اى شحنهء مجلس * كه مى با ديگرى خوردست و با من سرگران دارد
به فتراك ار همىبندى خدا را زود صيدم كن * كه آفتهاست در تأخير و طالب را زيان دارد .