تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤

72

بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست ( 1 ) * آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
آن دم ( 2 ) كه دل به عشق دهى خوش دمى بود * در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست
ما را ، ز منع عقل مترسان و مى بيار * كان شحنه در ولايت ما هيچ‌كاره ، نيست
از چشم خود بپرس كه ما را « كه » مىكُشد ؟ * جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
او را به چشم سر نتوان ديد چون هلال ( 3 ) * هر ديده جاى جلوهء آن ماه‌پاره نيست
فرصت شمر طريقهء رندى كه اين نشان * چون راه گنج بر همه‌كس آشكاره نيست
نگرفت در تو گريهء حافظ به هيچ روى * حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست .