73
روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست * منّت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست
ناظر روى تو صاحبنظرانند ولى ( 1 ) * سرّ گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
اشك غمّاز من ار سرخ برآمد ، نه عجب * خجل از كردهء خود ، پردهدرى نيست كه نيست
تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردى * سيلخيز از نظرم رهگذرى نيست كه نيست
تا دم از شام سر زلف تو هرجا نزند ( 2 ) * با صبا گفت و شنيدم سحرى نيست كه نيست
من ازين طالع شوريده به رنجم ، ورنه : ( 3 ) * بهرهمند از سر كويت دگرى نيست كه نيست
از حياى لب شيرين تو اى چشمهء نوش * غرق آب و عرق اكنون شكرى نيست كه نيست
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز ( 4 ) * ورنه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست
شير در باديه عشق تو روباه شود * آه ازين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست