64
اگر چه عرض هنر پيش يار بىادبيست * زبان خموش و ليكن دهان پر از عربيست
پرى نهفته رخ و ديو در كرشمهء حسن * بسوخت ديده ز حيرت كه اين چه بوالعجبيست ( 1 )
درين چمن گل بىخار كس نچيد آرى * چراغ مصطفوى با شرار بولهبيست
سبب مپرس كه چرخ از چه سفلهپرور شد * كه كامبخشى او را بهانه بىسببيست
به نيمجو نخرم طاق خانقاه و رباط * مرا كه مصطبه ايوان و پاى خم طنبيست ( 2 )
جمال دختر رز نور چشم ماست مگر * كه در نقاب زجاجى و پردهء عنبيست ( 3 )
دواى درد خود اكنون از آن مفرّح جوى ( 4 ) * كه در صراحى چينى و ساغر حلبيست ( 5 )
هزار عقل و ادب داشتم من اى خواجه * كنون كه مست و خرابم صلاى بىادبيست ( 6 )
بيار مى كه چو حافظ مدامم استظهار ( 7 ) * به گريهء سحرىّ و نياز نيم شبيست
بلعجبى . . . به معنى « شعبدهبازى » و « چشمبندى » است و « بلعجبباز » به معنى شعبدهباز ، و « آلات بلعجبى » به معنى وسائل شعبدهبازى آمده . . .
( دكتر محمد امين رياحى )