62
مرحبا اى پيك مشتاقان بده پيغام دوست * تا كنم جان از سر رغبت فداى نام دوست
واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس * طوطى طبعم ز عشق شكّر و بادام دوست ( 1 )
زلف او دام است و خالش دانهء آن دام و من * بر اميد دانهئى افتادهام ( 2 ) در دام دوست
سر ز مستى برنگيرد تا به صبح روز حشر * هر كه چون من در ازل يك جرعه خورد از جام دوست
من نگفتم شمّهئى از شرح شوق خود از آنك * دردسر باشد نمودن بيش ازين ابرام دوست ( 3 )
گر دهد دستم كشم در ديده همچون توتيا * خاك راهى كان مشرّف گردد از اقدام دوست
ميل من سوى وصال و قصد او سوى فراق * ترك كام خود گرفتم تا برآيد كام دوست
حافظ اندر درد او مىسوز و بىدرمان بساز * زانكه درمانى ندارد درد بىآرام دوست .