61
صبا اگر گذرى افتدت به كشور دوست * بيار نفحهاى از گيسوى معنبر دوست
به جان او كه به شكرانه جان برافشانم * اگر به سوى من آرى پيامى از بر دوست
و گر چنان كه در آن حضرتت نباشد بار * بدين دو ديده بياور غبارى از در دوست
من گدا و تمنّاى وصل او هيهات * مگر ، به خواب ببينم جمال و منظر دوست
« دل صنوبرىام همچو بيد لرزانست » ( 1 ) * ز حسرت قد و بالاى چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چيزى نمىخرد ما را * به عالمى نفروشيم موئى از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد * چو هست حافظ خوشخوان غلام و چاكر دوست . ( 2 )