تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦

50

به دام زلف تو دل مبتلاى خويشتن است * بكُش به غمزه كه اينش سزاى خويشتن است
گرت ز دست برآيد مراد خاطر ما * به دست باش كه خيرى بجاى خويشتن است
بجانت اى بت شيرين دهن كه همچون شمع * شبان تيره مرادم فناى خويشتن است
چو راى عشق زدى با تو گفتم اى بلبل * مكن كه آن گل خندان به راى خويشتن است ( 1 )
به مشك چين و چگل ( 2 ) نيست بوى گل محتاج ( 3 ) * كه نافه‌هاش ز بند قباى خويشتن است
مرو به خانهء ارباب بىمروّت دهر * كه كُنج عافيتت در سراى خويشتن است ( 4 )
بسوخت حافظ و در شرط عشق و جانبازى * هنوز بر سر عهد و وفاى خويشتن است ( 5 ) .