48
عارف از پرتو مى راز نهانى دانست ( 1 ) * گوهر هركس ازين لعل توانى دانست ( 2 )
قدر مجموعهء گل مرغ سحر داند و بس * كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست
عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده ( 3 ) * بجز از عشق تو ، باقى همه فانى دانست
آن شد اكنون كه ز افسوس عوامانديشم ( 4 ) * محتسب نيز درين عيش نهانى دانست ( 5 )
دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد * ورنه از جانب ما دلنگرانى دانست
سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق * هر كه قدر نفس باد يمانى دانست
اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى * ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست
مى بياور كه ننازد به گل باغ جهان * هر كه غارتگرى باد خزانى دانست
حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت * اثر تربيت آصف ثانى دانست .