47
به كوى ميكده هر سالكى كه ره دانست * درى دگر زدن انديشهء تبه دانست
زمانه افسر رندى نداد جُز به كسى ( 1 ) * كه سرفرازى عالم درين كله دانست
بر آستانهء ميخانه هر كه يافت رهى * ز فيض جام مى اسرار خانقه دانست
خوش آن نظر كه لب جام و روى ساقى را * هلال يكشبه و ماه چارده دانست ( 2 )
هر آنكه راز دو عالم ز خطّ ساغر خواند * رموز جام جم از نقش خاك ره دانست
وراى طاعت ديوانگان ز ما مطلب * كه شيخ مذهب ما عاقلى گنه دانست
دلم ز نرگس ساقى امان نخواست به جان * چرا كه شيوهء آن ترك دلسيه دانست
ز جور كوكب طالع سحرگهان چشمم * چنان گريست كه ناهيد ديد و مه دانست
حديث حافظ و ساغر كشيدن پنهان ( 3 ) * چه جاى محتسب و شحنه ؛ پادشه دانست .
بلندمرتبه شاهى كه نه رواق سپهر * نمونهاى زخم طاق بارگه دانست .