تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
با هر كه بگفتم كه ترا دوست شدم * شد دشمن من وه كه چه طالع دارم

ايضا له [ من حاصل عمر خود ندارم جُز غم ]

من حاصل عمر خود ندارم جُز غم * در عشق ز نيك و بد ندارم جُز غم
يك همدم باوفا نديدم جُز درد * يك مونس نامزد ندارم جُز غم

ايضا له [ چون باده ز غم چه بايدت جوشيدن ]

چون باده ز غم چه بايدت جوشيدن * با لشكر غم چه بايدت كوشيدن
سبزست لبت ساغر ازو دور مدار * مى بر لب سبزه خوش بود نوشيدن

ايضا له [ اى شرم‌زده غنچهء مستور از تو ]

اى شرم‌زده غنچهء مستور از تو * حيران و خجل نرگس مخمور از تو
گُل با تو برابرى كجا يا رد كرد * كو نور ز مه دارد و مه نور از تو

ايضا له [ چشمت كه فسون و رنگ مىبارد ازو ]

چشمت كه فسون و رنگ مىبارد ازو * افسوس كه تير جنگ مىبارد ازو
بس زود ملول گشتى از همنفسان * آه از دل تو كه سنگ مىبارد ازو

ايضا له [ اى باد حديث من نهانش مىگو ]