دلم كه گوهر اسرار حُسن و عشق در اوست * توان بدست تو دادن گرش نكو دارى
در آن شمايل مطبوع هيچ نتوان گفت * جُز اين قدر كه رقيبان تُندخو دارى
نواى بُلبُلت اى گُل كجا پسند افتد * كه كوش هوش بمرغان هرزهگو دارى
به جرعهء تو سرم مست گشت نوشت باد * خود از كدام خُمست اينكه در سبو دارى
بسركشىّ خود اى سرو جويبار مناز * كه گر به دو رسى از شرم سر فرودآرى
دم از ممالك خوبى چو آفتاب زدن * ترا رسد كه غلامان ماهرو دارى
قباى حُسنفروشى ترا برازد و بس * كه همچو گُل همه آيين رنگ و بو دارى
ز كُنج صومعه حافظ مجوى گوهر عشق * قدم برون نه اگر ميل جُستوجو دارى
[ 447 بيا با ما مورز اين كينهدارى ]
بيا با ما مورز اين كينهدارى * كه حقّ صحبت ديرينه دارى
نصيحت گوش كن كاين دُر بسى به * از آن گوهر كه در گنجينه دارى
و ليكن كى نمائى رُخ برندان * تو كز خورشيد و مه آيينه دارى
بد رندان مگو اى شيخ و هُش دار * كه با حُكم خدائى كينه دارى
نمىترسى ز آه آتشينم * تو دانى خرقهء پشمينه دارى