ز كفر زلف تو هر حلقهاى و آشوبى * ز سحر چشم تو هر گوشهاى و بيمارى
مرو چو بخت من اى چشم مست يار بخواب * كه در پيست ز هر سويت آه بيدارى
نثار خاك رهت نقد جان من هر چند * كه نيست نقد روان را بَرِ تو مقدارى
دلا هميشه مزن لاف زلف دلبندان * چو تيره راى شوى كى گشايدت كارى
سرم برفت و زمانى بسر نرفت اين كار * دلم گرفت و نبودت غم گرفتارى
چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آى * بخنده گفت كه اى حافظ اين چه پرگارى
[ 444 شهريست پرظريفان و ز هر طرف نگارى ]
شهريست پرظريفان و ز هر طرف نگارى * ياران صلاى عشقست گر مىكنيد كارى
چشم فلك نبيند زين طرفهتر جوانى * در دست كس نيفتد زين خوبتر نگارى
هرگز كه ديده باشد جسمى ز جان مركّب * بر دامنش مبادا زين خاكيان غبارى
چون من شكستهاى را از پيش خود چه رانى * كم غايت توقّع بوسيست يا كنارى
مى بىغش است درياب وقتى خوشست بشتاب * سال دگر كه دارد امّيد نوبهارى
در بوستان حريفان مانند لاله و گُل * هريك گرفته جامى بر ياد روى يارى
چون اين گره گشايم وين راز چون نمايم * دردىّ و سخت دردى كارىّ و صعب كارى