از فريب نرگس مخمور و لعل مىپرست * حافظ خلوتنشين را در شراب انداختى
وز براى صيد دل در گردنم زنجير زُلف * چون كمند خسرو مالك رقاب انداختى
داور دارا شكوه اى آنكه تاج آفتاب * از سر تعظيم بر خاك جناب انداختى
نصرت الدّين شاه يحيى آنكه خصم ملك را * از دم شمشير چون آتش در آب انداختى
[ 434 اى دل مباش يكدم خالى ز عشق و مستى ]
اى دل مباش يكدم خالى ز عشق و مستى * و آنگه برو كه رستى از نيستى و هستى
گر جان بتن ببينى مشغول كار او شو * هر قبلهاى كه بينى بهتر ز خودپرستى
با ضعف و ناتوانى همچون نسيم خوش باش * بيمارى اندرين ره بهتر ز تندرستى
در مذهب طريقت خامى نشان كفرست * آرى طريق دولت چالاكيست و چُستى
تا فضل و عقل بينى بىمعرفت نشينى * يك نكتهات بگويم خود را مبين كه رستى
در آستان جانان از آسمان مينديش * كز اوج سربُلندى افتى به خاك پستى
خارا چه جان بكاهد گُل عُذر آن بخواهد * سهلست تلخى مى در جنب ذوق مستى
صوفى پيالهپيما حافظ قرابهپرهيز * اى كوتهآستيان تا كى دراز دستى