شد حلقه قامت من تا بعد ازين رقيبت * زين درد گر نراند ما را به هيچ بابى
در انتظار رويت ما و اميدوارى * در عشوهء وصالت ما و خيال و خوابى
مخمور آن دو چشمم آيا كجاست جامى * بيمار آن دو لعلم آخر كم از جوابى
حافظ چه مىنهى دل تو در خيال خوبان * كى تشنه سير گردد از لمعهء سرابى
[ 433 اى كه بر ماه از خط مشكين نقاب انداختى ]
اى كه بر ماه از خط مشكين نقاب انداختى * لطف كردى سايهاى بر آفتاب انداختى
تا چه خواهد كرد با ما آبورنگ عارضت * حاليا نيرنگ نقشى خوش بر آب انداختى
گوى خوبى بُردى از خوبان خلّخ شاد باش * جام كيخسرو طلب كافراسياب انداختى
هر كسى با شمع رُخسارت بوجهى عشق باخت * زان ميان پروانه را در اضطراب انداختى
گنج عشق خود نهادى در دل ويران ما * سايهء دولت برين كنج خراب انداختى
زينهار از آب آن عارض كه شيران را از آن * تشنهلب كردىّ و گردان را در آب انداختى
خواب بيداران ببستى وانگه از نقش خيال * تهمتى بر شبروان خيل خواب انداختى
پرده از رُخ برفكندى يك نظر در جلوهگاه * وز حيا حور و پرى را در حجاب انداختى
باده نوش از جام عالم بين كه بر او رنگ جم * شاهد مقصود را از رُخ نقاب انداختى