تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 246

مساهمون:

ص٢٤٦
صوفى كه بىتو توبه ز مى كرده بود دوش * بشكست عهد چون درِ ميخانه ديد باز
از طعنهء رقيب نگردد عيار من * چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل كز طواف كعبهء كويت وقوف يافت * از شوق آن حريم ندارد سر حجاز
هر دم به خون ديده چه حاجت وضو چو نيست * بىطاق ابروى تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خم رفت كف‌زنان * حافظ كه دوش از لب ساقى شنيد راز

[ 261 در آ كه در دل خسته توان درآيد باز ]

در آ كه در دل خسته توان درآيد باز * بيا كه در تن مرده روان درآيد باز
بيا كه فرقت تو چشم من چنان دربست * كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز
غمى كه چون سپه زنگ ملك دل بگرفت * ز خيل شادى روم رُخت زدايد باز
به پيش آينهء دل هر آنچه مىدارم * بجز خيال جمالت نمىنمايد باز
بدان مثل كه شب آبستن است روز از تو * ستاره مىشمرم تا كه شب چه زايد باز
بيا كه بلبل مطبوع خاطر حافظ * ببوى گُلبن وصل تو مىسرايد باز

[ 262 حال خونين‌دلان كه گويد باز ]

حال خونين‌دلان كه گويد باز * وز فلك خون خم كه جويد باز
ديوان حافظ شيرازى ( فارسى ) — صفحة 246 | شمس الدين حافظ