حجاب راه توئى حافظ از ميان برخيز * خوشا كسى كه درين راه بىحجاب رود
[ 222 از سر كوى تو هر كو بملالت برود ]
از سر كوى تو هر كو بملالت برود * نرود كارش و آخر بخجالت برود
كاروانى كه بود بدرقهاش حفظ خدا * بتجمّل بنشيند بجلالت برود
سالك از نور هدايت ببرد راه بدوست * كه به جائى نرسد گر به ضلالت برود
كام خود آخر عُمر از مى و معشوق بگير * حيف اوقات كه يكسر ببطالت برود
اى دليل دل گمگشته خدا را مددى * كه غريب ار نبرد ره به دلالت برود
حُكم مستورى و مستى همه بر خاتمتست * كس ندانست كه آخر بچه حالت برود
حافظ از چشمهء حكمت به كف آور جامى * بو كه از لوح دلت نقش جهالت برود
[ 223 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود ]
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود * هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت * بجفاى فلك و غُصهء دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند * تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود
هر چه جُز بار غمت بر دل مسكين منست * برود از دل من وز دل من آن نرود