بدان هوس كه بمستى ببوسم آن لب لعل * چه خون كه در دلم افتاد همچو جام و نشد
بكوى عشق منه بىدليل راه قدم * كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان كه در طلب گنج نامهء مقصود * شدم خراب جهانى ز غم تمام و نشد
دريغ و درد كه در طلب گنجنامهء مقصود * شدم خراب جهانى ز غم تمام و نشد
دريغ و درد كه در جستجوى گنج حضور * بسى شدم بگدائى برِ كرام و نشد
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فكر * در آن هوس كه شود آن نگار رام و نشد
[ 169 يارى اندر كس نمىبينيم ياران را چه شد ]
يارى اندر كس نمىبينيم ياران را چه شد * دوستى كى آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيرهگون شد خضر فرّخ پى كجاست * خون چكيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
كس نمىگويد كه يارى داشت حقّ دوستى * حقشناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلى از كان مروّت برنيامد سالهاست * تابش خورشيد و سعى باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار * مهربانى كى سرآمد شهرياران را چه شد
گوى توفيق و كرامت در ميان افكندهاند * كس بميدان درنمىآيد سواران را چه شد
صدهزاران گل شكفت و بانگ مُرغى برنخاست * عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازى خوش نمىسازد مگر عودش بسوخت * كس ندارد ذوق مستى ميگساران را چه شد