[ شرح ] غزل 470
بيت 1 : مالامال : پر دريغا مرهمى : افسوس كه مرهمى نيست . دل به جان آمد : جانم به لبم رسيد . - به خاطر خدا بگوييد ، چگونه مىتوانم مونس و همدمى پيدا كنم .
بيت 2 : سپهر تيزرو : روزگار زودگذر تا بياسايم دمى : تا لحظهاى آسوده خاطر شوم چشم آسايش . . . : چه كسى از فلك تيزرو انتظار آسايش دارد ؟
بيت 3 : زيركى را . . . : از دانشمندى چگونگى اوضاع روزگار را پرسيدم ، گفت : « دشوار روزگارى و شگفترفتارى و بىسر و سامان دنيايى است ! »
بيت 4 : چاه صبر : تشبيه چگل : شهرى در تركستان كه زنانش به زيبايى و شمعش به خوبى شهرت داشته است . شمع چگل : معشوق شاه تركان : به ايهام ، معشوق بسيار زيبا كو رستمى : نجاتدهندهاى كجاست ؟ - به خاطر معشوق زيباى شهر ترك زبان و حسنخيز چگل ، در چاه شكيبايى سوختم و او توجهى به حال من ندارد . خدايا ! نجاتبخشى مانند رستم كجاست كه مرا نجات دهد ؟ « * » بيت 5 : امن : امنيت . - براى عاشق امنيت و آسايش بلا است ؛ مجروح باد دلى كه با بيمارى عشق تو به دنبال درمان باشد !
بيت 6 : اهل كام . . . : نازپروردگان نمىتوانند به جمع وارستگان بپيوندند . در اين طريق ، سالكى هستىسوز مىتواند قدم بردارد ، نه خام بىغمى . بيت 7 : آدمى در . . . : انسان كامل در جهان خاكى وجود ندارد ؛ دنياى ديگرى بايد ساخت و آدميان ديگرى .
دى شيخ با چراغ همىگشت گرد شهر * كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
« مولانا » بيت 8 : موليان : رودخانهاى نزديك بخارا « * * »
بوى جوى موليان آيد همى * ياد يار مهربان آيد همى
اى بخارا شاد باش و شاد زى * شاه زى تو ميهمان آيد همى
« رودكى »
برخيز تا دل به آن دلدار سمرقندى بسپاريم كه نسيم كويش جانبخش عشاق است .
بيت 9 : گريهى حافظ . . . : گريه حافظ در مقابل درياى بىنيازى دوست ارزشى ندارد ؛ چرا كه در مقابل اين درياى بىنيازى ، هفت درياى عالم « * * * » مانند شبنمى بيش نيست .
هامش
* اشارهاى است به داستان « بيژن و منيژه » در شاهنامهى فردوسى كه « بيژن » پهلوان ايرانى عاشق « منيژه » دختر افراسياب پادشاه تركستان مىشود . افراسياب به سعايت بدخواهان بر او خشم مىگيرد و او را در چاهى زندانى مىكند ، سپس جهانپهلوان ايران « رستم » او را نجات مىدهد در ضمن كنايتى است به « شاه شجاع » تركنژاد كه در اواخر سلطنتش با حافظ بد مىشود و او را در مضيقهى مالى قرار مىدهد و منظور از « رستم » تورانشاه ، وزير شاه شجاع است كه به حافظ ارادت مىورزيد .
* * « سمرقند » و « بخارا » نام دو شهر آباد و خوب كه به ايران تعلق داشته ولى فعلا در قلمرو ازبكستان است .
* * * در قديم تمام آبهاى كرهى زمين را هفت دريا مىدانستهاند : بحر عمان ، بحر احمر ، بحر اخضر ، بحر اسود ، بحر الروم ، بحر خزر ، اقيانوس .