[ شرح ] غزل 421
بيت 1 : سراى مغان : دير مغان رفته بود : جارو شده بود آبزده : آبپاشى شده بود پير : پير مغان صلا : كلمهاى است براى دعوت جمعى از مردم براى صرف غذا ، نماز خواندن يا امورى ديگر شيخ و شاب : پير و جوان - جلوى خانهى پير مغان ( دير مغان ) آبوجارو شده بود ؛ پير در بالاى مجلس نشسته بود و پير و جوان را به بادهنوشى دعوت مىكرد .
بيت 2 : سبوكشان : بادهنوشان . - بادهنوشانى كه گوشهى كلاهشان سايهافكن ابر بود « * » ، به خدمت پير كمر بسته بودند . بيت 3 : مغبچه : نوجوانانى كه سمت ساقىگرى دارند . - نورهاى پراكنده از جام باده ، روشنتر از نور ماه و رخسار ساقيان ، نورانىتر از آفتاب بود .
بيت 4 : عروس بخت : بخت به عروس تشبيه شده است . حجله : به كنايه ، سراى مغان كسمه شكستن : قسمتى از گيسو را حلقهوار بر رخسار انداختن - عروس بخت با ناز و عشوه در حجلهگاه نشسته و حلقهى گيسو را بر رخسار رها كرده و بر چهرهى همچون گلش گلاب زده بود . ( همه چيز بر وفق مراد و خوش اقبالى بود . )
بيت 5 : ساغر : جام باده ساغر عشرت : عشرت به جام باده تشبيه شده است . فرشتهى رحمت :
ساقى حور : زنان سياه چشم بهشتى پرى : موجودى افسانهاى مؤنث ، جن به شكل زن زيبارو .
بر رخسار زنان زيبا و سياه چشم ، در اثر نوشيدن شراب از دست ساقى گلچهره ، قطرات عرق ( خوى ) همچون گلاب ديده مىشد .
بيت 6 : شور : هيجان شاهدان شيرين كار : زنان زيباى شيرين حركات رباب : نوعى ساز زهى
در اثر شور و هيجان زنان زيباى شيرين حركات ، بازار شيرينى و گل و موسيقى همه از رونق افتاده بود و كسى به آنها توجه نداشت . بيت 7 : خماركش : خمارآلوده مفلس : تهىدست شرابزده : مىزده ، كسالت خمارى - به پير مغان عرض ادب كردم ؛ پير با چهرهى خندان خطاب به من گفت : « اى خمارآلوده گداى مىزده ! كدام عاقلى اين كار را كه تو در اثر ضعف عزم و اراده كردهاى ، مىكند كه از دير مغان كه محل كسب معرفت است ، بيرون رود و در خرابهها خيمه برپا كند ! بيت 8 : ضعف همت و رأى : ضعف اراده و عزم گنج خانه : محلى كه گنج را در آن قرار دادهاند . منظور دير مغان است . شده : بيرون رفته ( شدن : رفتن ) خراب : بيرون از سراى مغان .
بيت 9 : وصال دولت . . . : پير گفت : مىترسم كه به وصال محبوب نرسى ، زيرا بختت خوابيده و تو از آن غافلى . بيت 10 : بيا به ميكده . . . : به ميخانه بيا كه آنجا مكان اجابت دعاست .
بيت 11 : جنيبهكش : يدككش ، يدكچى ، كسى كه اسب تدك شخص مهمى را در التزام ركاب او بكشد .
يدك : اسب زينكردهى بدون سوار ركاب : يكى از دو حلقهى فلزى كه به وسيلهى دو تسمه در طرفين زين اسب آويزان مىكنند . معمول اين است كه هنگام سوار شدن شخص مهمى ، يك نفر ركاب سمت راست را نگه مىدارد . - فلك يدكچى شاه نصرت الدين است و فرشته ركابدار او .
بيت 12 : جناب : آستان ، درگاه . - عقل كه الهام گيرندهى امور غيبى است ، براى كسب شرف بر آستان شاه يحيى بوسه مىزند . ( غلو بىاندازه )
هامش
* سبوكشان سراى مغان پايگاه معنوى رفيعى دارند ، به طورى كه كلاهشان سايهافكن ابر است .