غزل 419 [ وصال او ز عمر جاودان به ]
1 وصال او ز عمر جاودان به * خداوندا مرا آن ده كه آن به
2 به شمشيرم زد و با كس نگفتم * كه راز دوست از دشمن نهان به
3 به داغ بندگى مردن بر اين در * به جان او كه از ملك جهان به
4 خدا را از طبيب من بپرسيد * كه آخر كى شود اين ناتوان به
5 گِلى كان پايمال سرو ما گشت * بود خاكش ز خون ارغوان به
6 به خُلدم دعوت اى زاهد مفرما * كه اين سيب زَنَخ زان بوستان به
7 دلا دايم گداى كوى او باش * به حكم آن كه دولت جاودان به
8 جوانا سَر مَتاب از پند پيران * كه راى پير از بخت جوان به
9 شبى مىگفت چشم كس نديدهست * ز مرواريد گوشم در جهان به
10 اگر چه زندهرود آبحيات است * ولى شيراز ما از اصفهان به
11 سخن اندر دهان دوست شكر * و ليكن گفتهى حافظ از آن به