[ شرح ] غزل 406
بيت 1 : برون شدى : از خانه بيرون آمدى . ماه نو : هلال ماه ماه ابروان : ابروان هلالى شكل دلدار برو : دور شو
محبوب معترضانه گفت : « از ماه ابروان زيباتر از هلال ماه من ، شرمت نيامد كه براى ديدن هلال ماه بيرون آمدى ؟ برو از من دور شو .
بيت 2 : عمريست . . . : مدتهاست كه دلت اسير گيسوى ماست و دل به عشق ما سپردهاى . دل به ديگرى مسپار و هرزه و هر جايى مباش و حق دوستى ما را پاس بدار .
بيت 3 : عطر عقل : عقل به عطر تشبيه شده است . هندو : سياه نافه : مادهاى معطر .
در بازار پرپيچوخم و تاريك زلف سياه ما كالاى عطر عقل را خريدارى نيست ، در آنجا هزار نافهء مشكين ( جان عشاق ) به نيمجو نمىارزد ، تا چه رسد به عطر عقل عاقبتانديش . منظور بيان والايى عشق است نسبت به عقل . ( عرفا عشق را والاتر از عقل مىدانند . )
بيت 4 : كهنه كشتزار : دنياى فانى موسم درو : هنگام جمعآورى محصول ، به كنايه هنگام مرگ .
بذر وفا و محبت در دنياى خاكى هنگامى بار مىدهد كه عازم دنياى باقى هستيم . چرا كه دنياى خاكى ، مزرعهى آخرت است .
بيت 5 : ساقى بيار . . . : ساقى ! شراب بده تا رازى از اسرار ستارگان كهنسال و گردش هلال ماه را برايت فاش كنم ، تا آگاه شوى گردش افلاك چه حوادثى در جهان هستى به وجود آورده است .
بيت 6 : هر سر مه : هريك از دو سر هلال ماه افسر : تاج سيامك : فرزند كيومرث ، يكى از پادشاهان باستانى ايران . ترك كلاه : لبهى كلاه خود زو : زواره ، يكى از قهرمانان شاهنامهى فردوسى ، به روايتى برادر رستم .
آيا مىدانى ، دو سر هلال ماه نو از چه حكايت مىكنند ؟ يك سر آن نمودار تاج سيامك شاهنشاه ايران است و سر ديگرش از لبهى كلاه خود « زوارهى » قهرمان گفتوگو مىكند كه هر دو اكنون غبارى بيش نيستند .
بيت 7 : جناب : آستان مأمن وفا : پناهگاه وفا بر او : نزد او زو : از او
حافظ ! آستان پير دليل ، پناهگاه مهر و وفا است . درس عشق را نزد او بياموز و به سخن او گوش فرا دار .