[ شرح ] غزل 405
بيت 1 : به جان پير خرابات : قسم ، سوگند به جان پير مغان ، پير دليل حق صحبت او :
رعايت حق دوستى ، تشكر و قدردانى از همنشينى با او . هواى خدمت او : تمايل به خدمتگزارى او .
سوگند به جان پير خرابات كه جز خدمت به او ، هواى ديگرى در سر ندارم .
بيت 2 : مستظهر : پشت گرم ، اميدوار همت : بخشش
اگر چه بهشت جاى گناهكاران نيست ، باده بده كه به كرم و عفو خداوند اميدوارم .
بيت 3 : سحاب : ابر ، به كنايه گيسوى محبوب صاعقه : آذرخش ، به كنايه صورت محبوب
چراغ زيبايى آن دلدارى كه آتش عشقش خرمن هستى ما را به آتش كشيد ، ان شاء اللّه هميشه روشن و رو به افزايش باشد . ( گيسوان سياه محبوب به « ابر » و صورت زيبايش به « آذرخش » تشبيه شده است . )
بيت 4 : مزن به پاى : لگدكوب نكن .
بيت 5 : دوش : ديشب سروش عالم غيب : جبريل نويد : مژده عام است فيض رحمت او : كرم الهى شامل همهى بندگان است .
ديشب در حالى كه مست و از خود بىخود بودم ، جبريل مژده داد كه بخشايش الهى شامل همهى بندگان مىشود .
بيت 6 : حقارت : كوچكى ، خوارى مشيت : تقدير الهى .
بيت 7 : خواجه : آقا فرّ دولت : شكوه بخت .
دل من تمايلى به توبه از معصيت نداشته و گرايشى به زهد و پارسايى هم ندارد ، ولى با توسل به كمك آن سرور و آرزوى برقرارى شكوه و عظمتش ، در اين راه كوشش به عمل مىآورم .
بيت 8 : مدام : پيوسته ، به ايهام تناسب ، شراب خرابات : ميكده فطرت : طينت
گويى سرشت حافظ را از خاك ميكده ساختهاند كه همواره مقيم آنجاست و دلق در گرو بادهفروش دارد .