[ شرح ] غزل 402
بيت 1 : نكتهى دلكش : سخن دلنشين . بيت 2 : شيرگير : صفت چشم زيباى آهو كه چون به شير بنگرد ، او را رام كند . غنج : ناز و كرشمه آهو : به كنايه ، معشوق زيبا وحشى وضع و هرجايى مباش : در عشق ثابت قدم باش . - دل را سرزنش كردم و گفتم : تا ماهرويى را مىبينى ، دل مبند و با هركس نرد عشق مباز .
بيت 3 : تماشاخانه : تماشاگه باد صبا : باد بهارى صاحبدل : عارف خداشناس
دل گفت : اگر به آن چشمان شيرگير و جعد گيسوانى كه صدها عارف را گرفتار خود كرده بنگرى ، به من حق خواهى داد .
گرش ببينى و دست از ترنج بشناسى * روا بود كه ملامت كنى زليخا را
بيت 4 : روى ديدن : كنايه از جانبدارى رو مبين : جانبدارى مكن .
از جفايت به هر كه مىنالم * روى تو دلرباى مىبيند
« ابهرى »
( يعنى از تو جانبدارى مىكند )
آفتابپرستان از جمال دلبر ما بىخبرند . اى كسانى كه ما را براى عشقورزى به محبوب ملامت مىكنيد ! شما را به خدا سوگند از آفتاب جانبدارى نكنيد « آفتاب را نپرستيد » ، صورت دلدار ما را با چشم حقيقتبين بنگريد تا حقيقت برايتان روشن شود .
در دو چشم من نشين اى آن كه از من منترى * تا قمر را وانمايم كز قمر روشنترى
« مولانا »
بيت 5 : دل دزد : رهزن دل هواداران رهرو : دوستان در حال حركت ، مثل باد صبا هندو : سياه ، به كنايه زلف . - گيسوان مشكين و سياه او بر گردن باد سلسله افكند تا از وزيدن بازش دارد كه از حلقههاى آن نگذرد و آن را آشفته نكند . حيلهى او را با صبا كه از دوستداران اوست ، بنگريد !
بيت 6 : فارغ شدم : صرفنظر كردم . او : جانان - براى اين من از عشقورزى با او صرفنظر كردم كه تا حال روزگار به زيبايى او كسى را نيافريده و هيچكس تا كنون مثل او را نديده و نخواهد ديد . چگونه مىتوان به كسى كه تا كنون هيچكس او را نديده ، دسترسى يافت ؟
بيت 7 : محراب : محل ايستادن پيشنماز در مسجد ، خم ابرو و محراب مسجد « تشابه » خدا را : به خاطر خدا . - اى نصيحتگو به خاطر خدا ، شباهت خم ابروى دلدار به محراب را ببين تا به ناليدن حافظ در آن گوشه حق بدهى .
بيت 8 : شاه منصور : يكى از پادشاهان آل مظفر در شيراز .
اى فلك مطيع اوامر شاه منصور باش .