غزل 392 [ دانى كه چيست دولت ديدار يار ديدن ]
1 دانى كه چيست دولت ديدار يار ديدن * در كوى او گدايى بر خسروى گزيدن
2 از جان طمع بريدن آسان بود و ليكن * از دوستان جانى مشكل توان بريدن
3 خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ * و آنجا به نيكنامى پيراهنى دريدن
4 گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن * گه سرّ عشقبازى از بلبلان شنيدن
5 بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار * كآخر ملول گردى از دست و لب گزيدن
6 فرصت شمار صحبت كز اين دوراهه منزل * چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
7 گويى برفت حافظ از ياد شاه يحيى * يا رب به يادش آور درويش پروريدن