غزل 329 [ جوزا سحر نهاد حمايل برابرم ]
1 جوزا سحر نهاد حمايل برابرم * يعنى غلام شاهم و سوگند مىخورم
2 ساقى بيا كه از مدد بخت كارساز * كامى كه خواستم ز خدا شد ميسرم
3 جامى بده كه باز به شادى روى شاه * پيرانهسر هواى جوانيست در سرم
4 را هم مزن به وصف زلال خضر كه من * از جام شاه جرعهكش حوض كوثرم
5 شاها اگر به عرش رسانم سرير فضل * مملوك اين جنابم و مسكين اين درم
6 من جرعهنوش بزم تو بودم هزار سال * كى ترك آبخورد كند طبع خوگرم
7 ور باورت نمىكند از بنده اين حديث * از گفتهى كمال دليلى بياورم
8 « گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر * آن مهر بر كه افكنم ، آن دل كجا برم »
9 منصور بن مظفر غازى است حرز من * وز اين خجسته نام بر اعدا مظفرم
10 عهد الست من همه با عشق شاه بود * وز شاهراه عمر بدين عهد بگذرم
11 گردون چو كرد نظم ثريا به نام شاه * من نظم دُر چرا نكنم از كه كمترم
12 شاهينصفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه * كى باشد التفات به صيد كبوترم