[ شرح ] غزل 310
بيت 1 : طاير : پرنده فرخپى : خوش قدم - درود بر تو اى پرنده خوشقدم و خوشخبر ! خوش آمدى ، از دلدار چه خبر دارى ؟ چگونه مىتوان به وصال او رسيد ؟
بيت 2 : يا رب اين قافله . . . : خداوندا ! لطف ازلى تو به همراه اين كاروان باشد كه با اين قافله ، دشمن گرفتار و معشوق سازگار شد و عاشق به مراد رسيد .
بيت 3 : ماجرا : سرگذشت عشقى انجام : پايان - قصهء عشق ازلى من و معشوق پايانى ندارد ، زيرا هر چه كه ازلى باشد ، ابدى خواهد بود .
بيت 4 : تنعّم : تكبر و خودنمايى سرو : درختى هميشه سبز و بلندقامت و زيبا
گل بيش از حد خودنمايى مىكند و به خود مغرور است . لحظهاى چهرهات را عيان كن تا گل با ديدن جمال تو سرافكنده شود . سرو هم خيلى به خود مىبالد و ناز مىكند ، به خاطر خدا ، تو با ناز بيرون بيا تا بازار سرو را بىرونق كنى .
رخ برافروز كه فارغ كنى از برگ گلم * قد برافراز كه از سرو كنى آزادم
« حافظ » بيت 5 : زنار : كمربندى كه مسيحيان ذمى ( جزيهدهنده ) بر كمر مىبستهاند تا از مسلمانان بازشناخته شوند ، گردنبندى كه نصارى با صليب كوچكى به گردن آويزند .
خرقه : لباس پارسايان - زيبايى گيسوان مشكين محبوب ، ما را به طاعت از او كه بستن زنار و نشانهى كفر است دعوت مىكند . بنابراين ، خرقهى زهد بر تن ما حرام است و گناه . پس اى فقيه ! دردسر كم كن ما را به حال خود گذار .
گر مريد راه عشقى فكر بدنامى مكن * « شيخ صنعان » « * » خرقه رهنِ خانهى خمار داشت
« حافظ »
بيت 6 : مرغ روح : روح به مرغ تشبيه شده است . سدره : درخت كنارى است در آسمان هفتم ، سدره المنتهى - مرغ جان من كه بر بالاى شاخههاى سدره المنتهى آواز مىخواند ، عاقبت به دام خال مشكين تو گرفتار شد . بيت 7 : چشم بيمار . . . : چشم خونبار من به خواب نمىرود ، چگونه كسى كه داراى بيمارى كشنده است ، مىتواند بخوابد ؟
بيت « * * » 8 : مخلص : بىريا - به محبوب گفتم كه اگر بر من عاشق صادق ترحم نكنى ، به خدا واگذارت مىكنم . ( نوعى تهديد ملتمسانه )
بيت 9 : شايد : حق دارد محراب : محل ايستادن پيشنماز در مسجد كه به شكل طاق و قوسى ساخته مىشود . اهل كلام : اديبان ، مدرسان - حافظ حق دارد كه توجهش به سمت قوس ابروى تو باشد ، زيرا اهل كلام در زاويهى مسجد به بحث و درس مىپردازند .
هامش
* دربارهى داستان « شيخ صنعان » به زيرنويس غزل 77 نگاه كنيد .
* * به غزلهايى كه بيتى يا مصراعى از آن به زبان عربى يا هر زبان ديگرى غير از فارسى باشد ، « ملمع » گويند .